روایتی متفاوت از حماسه ی خیبر

بسم الله الرحمن الرحیم

من المومنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلاً (احزاب/23)

      خیبر، مجنون، جزیره جنوبی، جزیره شمالی، جاده 6 متری، هور، مرداب، پد، کانال 80 سانتی، باتلاق، نی زار، صفیر گلوله، غرش توپ، تیردرو، خمپاره، رگبار، آرپی جی، آتش، خون، گرسنگی، تشنگی، عشق، ایثار، شجاعت، شهامت، شهادت، همت، زجاجی، رستگار، ساربان نژاد، عمران پستچی، صفا مظفری، برج لو، غریب لو،حسین خانی، صوفی، راه چمنی، ناصر خوشرفتار، سید مجید کیانوش فرد، محمد جهان خواه و . . . .

      همه و همه گلواژه هایی هستند که تک تکشون منو به یاد جزایر مجنون و عملیات خیبر میندازن! مجنونی که پس از 31 سال هنوزم که هنوزه، تازه ی تازس!

      انگار همین الآن و همین امشب بود (16/12/1362 ساعت 11 شب) که شهید حاج محمد ابراهیم همت"اعلی الله مقامه الشریف" فرمانده دلاور و خستگی ناپذیر لشکر 27 محمد رسول الله(ص) اومد و گفت:

      امام گفته؛ سلام منو به بچه ها برسونید و به اونها بگید؛ اگه شده جزیره رو با سنگ هم نگهدارین، حتما این کار رو بکنی

      فرمان روح خدا با صدای دل انگیز سردار خیبر"حاج محمد ابراهیم همت" نه به گوش سر، بل به گوش جان از سوی مجاهدان فی سبیل الله شنیده شد. حاج همت در آخرین بازدیدی که از قسمت انتهایی جزیره ی جنوبی داشت اینجوری گفت:

      فردا صبح "(یعنی 17 اسفند1362)"بر اساس اطلاعات موثق و دریافتی، بناست عراقی ها پاتک کنن و هر دو جزیره رو از ما پس بگیرن، طرح و نقشه ی ما((یعنی قرارگاه فرماندهی جنگ)) اینه که، چند صد متر پشت سر شما و حد فاصل جزایر شمالی و جنوبی جاده رو قطع کنیم تا بخشی از آب هور رو به بخش دیگه ای از جزیره ((که خشکیه و می تونه محل مانور و تاخت و تاز خوبی برای ارتش مکانیزه عراق باشه)) منتقل کنیم و با این ترفند، اولاً بتونیم جلو نفوذ دشمن و پیشروی اونها رو بگیریم و ثانیاً جزایر رو (( که به لحاظ جغرافیایی و سوق الجیشی خیلی برای ما و ادامه ی عملیاتهامون مهم بودند)) حفظ کنیم!

      حاج همت اینو گفت، (( و ما رو به خدا، و اون قسمت از جزیره ی جنوبی رو، به ما سپرد )) و رفت. راستی تا یادم نرفته اینو بگم: اون شب حاجی که فهمیده بود، ما چند شب و چند روزیه در انتهایی ترین قسمت جزیره جنوبی مستقریم و چیزی برای خوردن و آشامیدن(( به جز آب گندیده و متعفن هور و مقداری جیره خشکه))نداشتیم! مقداری باقالی پلو و یکی دو تا ظرف چهار لیتری آب برامون آورده بود تا مثلا ً قدری بچه ها خوشحال بشن! که همینطور هم شد(البته نه به خاطر غذا بلکه به خاطر توجه، خلوص نیت و بزرگواری ایشون!).

      چند دقیقه بعد "حاج غلامرضا کیانپور" که از برو بچه های اطلاعات عملیات تیپ سید الشهداء(ع) بود، اومد پیشم "(یادش بخیر علاوه بر اینکه قبل از انقلاب با هم، هم مدرسه ای بودیم تو دبیرستان بابک خیابون دانشکده کرج، تو پادگان امام حسین(ع) سپاه هم، همدوره بودیم و از اینها مهم تر اینکه، تو عملیات بیت المقدس و فتح خرمشهر همرزم بودیم، خلاصه میخوام اینو بگم به من خیلی لطف داشت، هر شب توی اون وانفسا و تو قسمت انتهایی جزیره ی جنوبی که کمتر کسی از حال و احوال ما می پرسید! یه سری به ما می زد و شهدایی که اونروز یا همون شب داده بودیم رو به کمک یکی از دوستانش اونهم به سختی هر چه تمام تر تخلیه می کرد و به این کار خیلی اهتمام داشت و می گفت: جوانهای مردم امانت اونها هستند پیش ما، حداقل کاری که می تونیم بکنیم اینه که نذاریم جنازه های پاک و مطهرشون اینجا بمونه!!!)".

      اون شب، بعد از گپ و گفتگوهای خودمونی، حاج غلام یه آمار از وضعیت منطقه گرفت و در نهایت قصه رو بصورت شفاف و به قول معروف سیر تا پیازی و مفصل برام تعریف کرد و به من گفت: بناست عراقی ها با تمام قوا و با بهره گیری از تمام امکانات هوایی و زمینی و با روشن شدن هوا و از ساعت 6 صبح به بعد پا تک سنگینی رو برای باز پسگیری جزایر مجنون داشته باشن! شما و نیروهای تحت امرت وظیفه دارید که امشب تا فردا صبح و آغاز پاتک همین جا بمونید، به چند دلیل:

-         اول اینکه دشمن شبانه به این منطقه نفوذ و رخنه نکنه و کار فرداش رو از امشب شروع نکنه.

-           دوم اینکه برای انجام ماموریت اصلی و عملیاتی شدن طرح و نقشه ی قرارگاه " ((یعنی انتقال آب از هور به قسمت خشکی (و مورد نظر) درجزیره و باتلاقی و غرقاب شدن منطقه ی مذکور))" به یک زمان و فرصت چند ساعته نیاز داریم و شما با حضور موثرتون تو این منطقه، بخشی از این برنامه و ماموریت هستید.

      خلاصه کنم، بعد از این صحبتها و توجیه شدن نسبت به اصل ماجرا، حاج غلام و دوست با وفاش دو تا از بچه ها مون رو که همون شب شهید شده بودند، کول کردند و با خودشون بردن عقب.

      حالا بیاییم این ور قصه، ما موندیم با تعدادی از بچه های مخلص(کسانی که بدون هیچ چشم داشتی جان در طبق اخلاص گذاشته بودند)، یه جاده ی 6 متری و یه کانال به ارتفاع 80 سانت و کوله باری از مسولیت! و اما ادامه ی ماجرا؛

      بعد از اینکه حاج غلام رفت، بچه ها رو جمع کردم تو یه گوشه ای از کانال و داستان رو براشون نعل به نعل و همونطوری که از حاج غلام شنیده بودم بازگو کردم، عقربه ها، ساعت 11 شب رو نشون می داد، جاتون خالی، یه دعای توسل با حال و مشدی خوندیم و از خدا خواستیم که بتونیم فرمان امام و مولایمان و قرارگاه رو محقق کنیم.

      تقریباً وسطهای دعا بودیم که صدای انفجار مهیب و بسیار قدرتمندی رو از پشت سرمون احساس کردیم، طوریکه موج انفجارش اینقدر زیاد بود کانه جزیره رو می خواست از جا بکنه!

      حاج همت و یارانش نقششون روعملی کردن، .......... و حالا نوبت ما بود که به وعدمون عمل کنیم! برای آخرین بار آمار گرفتم 16 نفر بودیم (آره تکرار می کنم فقط 16 نفر از ؟ نفر).

      وظیفه هر کسی رو معین کردم و بهشون گفتم: ما وظیفه داریم؛ تا فردا صبح اینجا باشیم تا نقشه قرارگاه به نحو مطلوب عملیاتی بشه(همون مواردی که در بالا بهشون اشاره کردم)، تعدادمون خیلی کم بود، اما ناخودآگاه به یاد این آیه ی شریفه افتادم: کم من فئة قلیلة غلبت فئة کثیرة باذن الله .... و یا این آیه ی شریفه که میفرماید :  ان یکن منکم عشرون صابرون یغلبوا مأتین ....

      برای تحقق ماموریت و هدف اول،(یعنی جلو گیری از رخنه شبانه دشمن به منطقه)، سازماندهی و چینش نیروی انسانی به نحوی شکل گرفت که هر چند دقیقه یک رگبار و پشت سر آن یک نارنجک به سمت مواضع از قبل تعیین شده پرتاب می شد. نا گفته پیداست که تحقق بخشی از هدف دوم،(یعنی عملیاتی شدن طرح و نقشه ی قرارگاه)، در گرو حضور فیزیکی و مقاومت جانانه بر و بچه های ما در تمام مدت (یعنی از انفجار جاده راس ساعت 30/11 شب تا ساعت شروع پاتک نیروهای عراقی در ساعت 45/6  صبح روز 17 اسفند و جمعاً به مدت هفت ساعت و پانزده دقیقه!!!) صورت می گرفت که بحمد الله والمنه رو سفید شدیم.

      بالاخره با طول و تفسیری که گفتم، شب رو صبح کردیم، عقربه های ساعت کم کم به ساعت هفت صبح نزدیک می شد، که ناگهان، آتش تهیه ی سنگین عراقی ها از زمین و آسمان شروع، و منطقه ی عملیاتی خیبر از حجم بسیار سنگین توپ و خمپاره و . . . تیره وتار شد.

      پس از چند دقیقه، حجم آتش دشمن کمتر و اما به جای آن صدای هلی کوپترها (که پر از کماندوهای عراقی بود) با صدای چرخ ها و نعره ی دلخراش تانک ها (که نیروهای پیاده دشمن پشت سر آنها به حرکت در آمده بودند) در هم تنیده و یکپارچه سراسر جاده ی 6 متری و هور و بهتر است بگویم تمامی قسمت انتهایی جزیره جنوبی را   فرا گرفته بود، دشمن می خواست جزایر را پس بگیرد (زهی خیال باطل!!!).

      و اما این طرف داستان؛ بچه ها که اونشب تا صبح، مژه های مبارکشون با هم قهر کرده بود! و برای رضای خدا و تحقق فرمان امام و رهبرمون خواب رو بر خود حرام کرده بودن! بی مهابا با مختصر مهمات باقیمانده همچنان مقاومت می کردن!

      با توجه به شرایط حاد منطقه، پیشروی قدم به قدم دشمن و رو به اتمام رسیدن مهمات، به ذهنم اینگونه خطور کرد که با مسئولین و فرماندهان ارشد(که یک خط از ما عقب تر بودند) تماس بگیریم و موقعیت خودمان و شرایط منطقه رو گزارش کنم، این کار رو کردم، اما تنها جوابی که شنیدم این بود: " والعصر بخون " و پیام والعصر چیزی نبود به جز صبر و مقاومت برای تحقق ماموریت!

      بعد از اینکه مهمات مختصرمون تموم شد، بچه ها از من کسب تکلیف کردن؛ که چه کنیم؟ و من هم که دیگه خیالم راحت شده بود و از اینکه اداء دین کرده بودیم و از وظیفه ای که به عهده ی ما گذاشته بودن، سر بلند و سرافراز بیرون اومده بودیم، مشعوف و شادمان این سخنان رو بر زبان جاری ساختم؛ " باذن الله و فی سبیله و فی امان الله، عقب روی مختصر و تاکتیکی انجام دادیم، تا اینکه رسیدیم به نقطه ای که شب گذشته مطابق طرح و دستور، جاده رو قطع کرده بودند، اونجا غوغایی بود! آب هور مثل رودخانه ای خروشان به طرف دیگر جاده در جریان بود و خوشبختانه مناطق خشکی که قابلیت مانور برای تانک های عراقی داشت غرقاب و باتلاقی شده بود.

       تازه اینجا بود که، قدر ماموریت سراسر پر از مقاومت " هفت ساعت و پانزده دقیقه ای " خودمون رو فهمیدم و با تمام وجود بر این صبر و بردباری افتخار کردم!!! فرمان رهبر و ولی امر مسلمین محقق و جزایر مجنون با لطف و عنایت حضرت حق، دعای خیر مردم، دلاورمردی ها ی رزمندگان ثابت قدم و استوار اسلام (که ما نیز بخش کوچک و ناچیزی از آنها بودیم) و تدابیر قرارگاه و فرماندهان ارشد، محفوظ و باقی ماند.

      در این روز جاودان و به یاد ماندنی، سردار دلیر سپاه اسلام حاج محمد ابراهیم همت، حاج اکبر زجاجی و خیل کثیری از دریا دلان بسیجی و جان بر کفان پاسدار به لقاء الله و همرزمان شهیدشان پیوستند، و از جمع شانزده نفره ی ما نیز ده نفر به سرای باقی و دیدار سرور و سالار شهیدان نائل، و مابقی به به حکم کریمه شریفه ی " من المومنین رجال صدقوا . . . . ." با عزمی راسخ و امیدوار به آینده، به جا ماندگان پیوستند!!!.((یادشان گرامی و راهشان پر رهرو باد)).

      ما هم که حال خوشی نداشتیم و جراحت مختصری نیز برداشته بودیم، رهسپار نقاهتگاه صحرایی و از آنجا برای عمل به بیمارستان اعزام شدیم.                                   

راوی : داود معارف وند، رزمنده حاضر در صحنه ی نبرد، از منطقه ی عملیاتی خیبر / اسفند ماه 1362

 " قسمت انتهایی جزیره جنوبی "

 تیپ : سید الشهداء(ع)

 گردان : حضرت علی اکبر(ع)

 فرمانده : حاج قاسم نژاد

قائم مقام : شهید صفا مظفری 

/ 1 نظر / 26 بازدید
حاج عادل

باز هم در دل جنون آغاز شد ... زخم های پنهان من پیدا شد ... باز هم مجنون لیلایی شدم ... بعد عمری باز شیدایی شدم ... خیبرت جانسوز بود ویران شدم ... من چه گویم چون تو گویی شادمان شدم ...